|
"داو تمامی" میزنم... "نقش خيالی" میکشم...یه هات چاکلت هم روش میخورم...
|
یا ایتها النفس المطمئنه...راضیه نیستی ومرضیه نیز هم...گاهی میآیی...گاهی هم نمیآیی...گاهی هم که حواست نیست به آمدن و هیچگونه آیشی و آئینی که بیایی و بیایانیم...بیا...گاهی که بیایی، انگار چوب پنبهای که در دماغم فرو کردهاند از برای نفس نکشیدن و خفگی را، چند لحظهای از دماغم بیرون کشیدهای تا نفس بکشم و نفس تازه کنم از برای یک دوره خفگی ممتد بعد از چپاندن چوب پنبه در سوراخ مذکور...یا همچون حماقتی رمانتیک باید بگویم، وقتی فرومی آیی، خار هجران را از ماتحتم بیرون میکشی تا دمی بیاسایم و چون فرو میروی غمت در نهانخانهی مبارک دل بنشیند و بنشاند، این همه ذوق بی جا را...هی هی هی...غمت در نهانخانهی دل، همهی اقوام درجهیکم ما را وصلت کرد عشق من...امان از دستات...درازی امشب بهانه است که این ماجرای دراز را برایت بمالانم...بمالامال شویم تا دوتایی...از راضیه بگو...ارضاء شد؟...از مرضیه که هیچ نماند جز آهک...گور پدر نفس مطمئنه، نفس اماره کجاست؟...به من امر کن رفیق...من کورکورانه عاشقم برای امر کردنت و امر ِ کردنات...تلاطم...امواج متلاطم رودخانهای که مرا جاریاست در میان و میانهات...به میان من بیا...میانه روی را برایت آموختهام...قدح باده به دست، سر خوش و مست و غزلخوان و قدح باده به دست...دستات...امان از دستات...راستی...رفتی تا ته خط؟...بی-آر-تی که مدام دور میزند آخر خط مرا را چه کنم و چه کنم که ایستگاه آخر همیشه دورترین ایستگاه بعدیاست از اولین ایستگاه قبلی و بچرخ و بچرخانم که این دور فلک ناسازگاری میکند برای سرگیجهی ملاطفت ایستگاههای زنجیر بشر مدوَر...بدورادورم بپیچانم که دور تو را حلقه خواهم زد و ول نخواهم کرد عمراً...به دور تو خواهم آویزان شدنم را بیامایم و آمدنم را برایت بی هیچ رفتنی بیارایم و در تو بپیچم که پیچ را بپیچانیم و در هم فرو شویم و چفت و بستمان را در هم بقلابانیم و با هم گریه کنانیم تا صبح شب یلدا...!
تا صبح شب یلدا! چه دراز تر است امشب این شب...آنقدر که امشب نتوانستی تو ، تا قایم شوی از چشم درازبین و هیز من...ارجعی الی ربک...بکش بیرون راضیه را و مرضیه نیز افزون بر آن...
