
نامجو، 12 اکتبر 2009 :
"...[در داخل ایران به دلیل اینکه هیچ راهی برای خرید این آلبوم نیست] این CD [آلبوم آخ] تقدیم به همه شماست، و حق دارید هر تعدادی که دلتون میخواد کپی کنید و به هر کسی که دلتون میخواد بدید، فقط و فقط اگر از این CD خوشتون اومده، لطف کنید و مبلغ متعارف اون رو در داخل ایران، هر چقدر که هست، قیمت یک CD رو، از طرف من و خودتون به مؤسسه محک، مؤسسه کودکان سرطانی، کمک کنید...تا دودی باشه به چشم دشمنانی که داریم، به قول استاد هوشنگ ابتهاج:
«کَلِمات»
یسمعنی ... حین یراقصنی
کَلِماتٍ ... لَیست کالکلِمات
یاخذنی من تحت ذِراعی
یزرَعنی فی احدی الغیمات
والمَطَر الاسود فی عَینی
یَتَساقَط زَخّاتٍ ... زَخّات
یحملنی مَعَه ... یحملنی
لمساءٍ وَردیِّ الشرفات
و اَنا کالطفلة فی یدِهِ
کالرّیشةِ تحملها النّسمات
[یحمل لی سبعةَ اَقمار
بیدیهِ ... و حزمَةَ اغنیّات]
یهدینی شَمسا ً... یهدینی
صَیفاً ... و قطیعَ سنونوّات
یخبرنی اَنّی تحفَته
و اساوی آلافَ النّجمات
و بِاَنّی کَنزٌ ... و بِاَنّی
اَجمَل ما شاهَدَ من لَوحات
یروی اشیاء ... تدَوِّخنی
تنسینی المرقص و الخطوات
کلماتٍ ... تقلب تاریخی
تجعلنی امرأةً ... فی لَحَظات
یبنی لی قصراً من وَهم
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات
و اعود ... اعود لطاولتی
لا شيءَ معی... الاّ کَلِمات
«کلمات»
آنگاه که با من به رقص برمیخیزَد
کلماتی به نجوا میگوید ... که چون دیگر کلمات نیست
مرا از زیر ِ بازو میگیرد
و در یکی اَبر مینشانَد
باران سیاه در چشمانم
نمنم ... نمنم میبارَد
مرا با خود به شامگاهی میبَرَد
که مهتابیهایش گلفام است
و من چون دخترکی در دستانِ او
چون یکی پَر که نسیمش میبَرَد
مرا در دستانِ خود
هفت قرصِ ماه ... و بستهای ترانه میآرَد
به من آفتابی پیشکش میکند
و تابستانی ... و رَمة چلچلههایی
با من میگوید که ارمغانِ نفیسِ اویم
و با هزاران ستاره برابر
که من گَنجم ...
و زیباترین نگارهای که دیده است
چیزهایی باز میگوید ... که دوار ِ سر نصیبم میکند
آنسان که رقصگاه و گامها را از یاد میبرم
کلماتی ... که تاریخم را باژگونه میکند
و در لحظاتی ... مرا زن میسازد
مرا قصری از وهم میسازد
که جز لحظههایی چند
در آن سکنا نمیگیرم
و بازمیگردم ... بر سر ِ میز خود بازمیگردم
هیچ با من نیست ... جز کلمات
(شعر و ترجمه برگرفته از وبلاگ راز)
گیرم که این دهان بستی...شیوهی شهرآشوبی را که نمیتوان از سر به در کرد، وگرنه این شهر آرام بود...اما میتوان آشوب را در به در کرد...همگی آرام خواهید شد لابد...همهی آشوبها از آنِ من...این شهرِ آشوبزده از آنِ من...بساط مستیمان را جمعمیکنیم و کافه را ترک...نشد که این کافه، کافهشود...میرویم میخانه با مراجع تقلیدمان متحصن میشویم به دامن ساقی...شما را هم تا برنامه بعدی به خدای بزرگتان میسپاریم...ایام به کام